واسکت ات رامی پوشی
و از هلمند -شهر گل تریاک می آیی
پیکر شکسته ی بودا به خود می لرزد
خدا می داند اینبار
جاده با خون چه کسی نقاشی می شود
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:52  توسط کاظم درویش
|
دوباره طعم لب ات طعم يك غزل شده است
به طبع شير و شكر طعم يك عسل شده است
دوباره شعر من اين شعر، شعر لب هايت
چه ها كه گفته است .. اين شعر مبتذل شده است
چشيدني ست چه پر رنگ وبا لعاب لب ات
زمان ز حسرت لب هاي تو بدل شده است
به قول آن كه به هرروز چند كرت *مي گفت
تمام شهد و شكر در لبِ تو حل شده است
نخورده ام به خدا ذره ي از آن يك شهد
چه شايعات عجيبي در اين محل شده است
***
تمام شهر هواي تو كرده يك شنبه ست
" هت ستريت" پر از شعر و از غزل شده است
هت ستريت : Hutt street ) پايگاه در دري شاخه استرالياي جنوبي
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 15:0  توسط کاظم درویش
|
غريبِ غربت**
غريبي غربتي در يك زمستان
دلش يخ بسته زير برف و باران
غريب از نسلِ كوچِ قريه ي هست
كه يكشب قريه اش را برد توفان
شبي كه اهل قريه كوچ كردند
تمام هست وبود خويش بردند
و رفتند كوي غير راخانه كردند
وبعد ِسال ها گمنام مردند
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 15:24  توسط کاظم درویش
|
هفته ها در من ثانيه ي بيش نيستند
رخش وار مي تازند ،
مي گريزند
ومن كه خستگي از قد ام بلند تر شده است
بيش از پيش سرگرداني ام را
از پسِ اين رخش ها
خميازه كنان به راه مي افتم
***
دور دست ها را فانوسم قد نمي دهد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 14:57  توسط کاظم درویش
|
امروز صبح طرزِ نگاهت قشنگ بود
زيبا، ستودني و به شور و شرنگ بود
چشمان مست و وحشي ات گويا عقاب بود
و من كبوتري كه به چنگال و چنگ بود
امروز صبح نقش من يك نقش آيينه
نقشِ تو در مقابل من نقشِ سنگ بود
ناسور كرد سنگ تو آيينه هاي من
زخمِ به جا گذاشت كه زخم تفنگ بود
با آن هم هرچه بود به امروز صبح من
نقشِ دو چشم هاي تو خيلي قشنگ بود
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:7  توسط کاظم درویش
|
با يك غزل بيا كه بخوانم غزل شوم
حال و هواي تازه گرفته بدل شوم
تقدير من گره بزن با دو چشم خويش
گر بوده ام ابد که بيایی ازل شوم
صبحانه ات مدام كه قيماق و مسكه هست
من هم به چاي صبح تو شير و عسل شوم
مهتاب مي شوي؟ كه شوم آفتاب ِ تو
با هر سپيده آمده رد و بدل شوم
بازهم بيار غزل و بخوان بازهم غزل
كه اين بار هم دوباره برايت غزل شوم
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:3  توسط کاظم درویش
|
چند روزی می شود سر زمین دیگری را به تجربه نشسته ام . اینک استرالیا جنوبی- آدلاید . مکان خوبی است . خیلی بهتر از گرمای سوزنده بمبی و پونا . لااقل می توان اینجا آرام زیست . این روز ها هم که باید مسله مکتب ودانشگاه ام را سر وسامان دهم و کم کم خودم را با این مکان وفق دهم با آنکه هنوز خیلی غریبه ام اما می شود کمتر غریبگی را احساس کرد .
بازهم مسله درس و دانشگاه است که خیلی مرا نگران کرده است . مدتی در دانشگاه کابل اقتصاد خواندم و بعد هم در سرزمین " نهرو وگاندی " - هندوستان شهر پونا دانشجوی سال دوم رشته مدیریت بازرگانی بودم . اینک باز هم نمی دانم چه باید خواند و چه خواهم شد !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:31  توسط کاظم درویش
|
آنگاه که دست به نبشتن بردم و دفتری تهیه کردم تا شاید بتوان روی آن روزنگاری هایم را نوشت . دفتر ام بازمان ومکان اش و هر روز با جاده ی از مواج پیرامونش سیر می کرد . تا انیکه روز توانستم آخرین برگ اش را نیز خط خطک کنم و اولین دفتری از روزنگاری هایم را تکمیل کردم وچند پاره ی به عنوان مقدمه اش نوشتم .
***
ومن هر چه که باخود داشتم
در خط خط وهر سطر سطر خالی
این برگ های کاغذین دفتری بی نام خود
با واژه های سبز حک کردم
وشاید هر گلی از واژه های گرم احساسم
نسیمی بوده از پلک پگاه وصبح از پرواز رویایم
به ژرفای چو زرین صفحه های خاطراتم
که یخ می بست
برقاب چو سنگ اش .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:39  توسط کاظم درویش
|
تورا گر یک نفس هم می شود
باید شوم دیدار وبر گیرم
نقاب چهره ات را
که پوشانده ست سیمای چو مهتاب زمانم را
***
تو باور کن تو را من خواب می بینم
تو در هر پاره ی شعرم
به صد تصویر والهامی
وشاید هم تو در من یک ابر اسطوره ای از
عشق و ایمانی
نمی خواهم گسست جانی وسنگ دل
دامن گیر ما گردد
کویته خزان ۸۷
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:4  توسط کاظم درویش
|
هنوز به کلاس نرسیده بودم که بانو بالبخندی که در گوشه ء لب هایش موج می زد دست اش رابلند کرد تاسلامی تقدیم ام کند .دیدم با حنا قلب کوجک و زیبای در دست اش کشیده ودر داخل قلب با ظرافتی خاص نوشته بود " عیدانه " .
وقتی به چشم هایش دقیق شدم بانو از شرم گونه هایش سرخ شد وسرش را پایین انداخت وباز باهمان لبخند اولی اش که آمیزه ی از شور وشرم توام بود پاسخ داد آری عیدانه آورده ام .
از آنروز بود که بانو اولین بار عیدانه اش را تقدیم ام کرد وتاهنوز به یاد همان عید بانو با همان روند عید ها را جشن می گیرد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:4  توسط کاظم درویش
|